روزهایی بود که امدند و رفتند ...
ضربه زدند و خورد کردند ...
تجربه شدند یا خاطره اما تلخ که یاد اوریشان درد دارد ...
نه دردی که بیان کنی و کسی ان را حس کند! دردی که فقط خودت و خدا میدانی که چیست ...
در خودت میریزی! یا حلشنان میکنی یا ان ها تو را از درون حل میکنند...
راه دیگری هم نداری ...
هی رهگذر از کنارم عبور کن نه مرا صدا کن نه مرا متوجه خودت کن ...
من بیمارم و در دنیای خود رها! فرق دارم با این جماعت...