رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا؟ دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی؟ گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند یک روز عهد خود را بشکنی؟ این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن
خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من! عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن
عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی حالا که محتاج تو ام رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
آخر همه رابطه ها همین بوده میاییم تو زندگی یکی برای بازی کردن و چه بسا هر بازی یه برنده و بازنده دارد ... گویی من بازی کردن را بلد نبودم که این همه باختم...
به نسیمی که بر صورتت میخورد فکر کن و به برگ هایی که با لمس آن ,از شادمانی میرقصند. به آبی فکر کن که در اثر وزش نسیم می لرزد و و آرام و قرار ندارد و به انسان هایی که بی خیال از کنار آن می گذرند , گویی که وجودش را حس نمیکنند و به تمام درختان روی زمین فکر کن که نسیم را چون نوازش مادری دوست میدارند.....
و به اندازه ی تمام قطرات آب اقیانوس ها به خودت بنگر
بنگر تا خودت را بیابی... خدایت را در خود ببینی
و آنگاه که او را یافتی , بشناسی و بخوانی...
به تک انار خشکیده ی باغچه ی حیاط همسایه بنگر که چگونه تنها و بی کس در بالا ها مانده و به اینکه چگونه زمان را بی دوست و همراه تا بیگاه همراهی می کند و به دلیل خششکیدگی اش فکر کن....
به اطرافت نگاه کن , چه میبینی؟! به آن بیاندیش که هر چه را دیده تواند دید , نعمت است و بس! به چیز های خوب فکر کن , به خودکاری که با آن مینویسی. خودکاری که مال توست....